
_: چرا طلاهاتو نمی ندازی؟! تو که طلا کم نداری؟ _: مامان سختم میشه! سبک نیستم. نمی ذاره بپرم...تازه همونا رو هم می خوام بفروشم بدم این و اون...برگشت دوباره دستم؛ سکه می خرم که لازم شد بازم بتونم بفروشم...اگرم این جوز چیزا لازم داشتم یا نقره می خرم یا بدل..همونا هم همین کارو می کنه... _: لبخند... پ.ن: از دوستم بود. پ.ن: بیقرارم! شلعه وجودم هی می رقصه و هی و به سمت بالا زبانه می کشه! بی قرارم! پ.ن: التماس دعای فراوان... ...
ادامه مطلب