رستاخیز...حسرت
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 15:15
سلام... . . . هیچ تعجب نمی کنم اگر بشنوم یا بخوانم، زمانی که اویس به دیدن پیامبرمهربانی ها(صل الله علیه وآله و سلم) رفته بود و بدون زیارت ایشان مجبور به خروج از مدینه شد؛ در راه برگشت، موقع تاختن روی اسب، با صدای بلند، هـــای هـــای گریسته است و آن قدر اشک ریخته که رد خیس اشکش روی شن های بیابان ماند...
سفید
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 15:15
به نظر کاندینسکی سفید رنگ جوانی و عدمی قبل از مرگ است! (منو یاد شهادت انداخت! یاد موتوا قبل ان تموتوا) رنگی که همه رنگ ها را در خود دارد!! (به نظرم منظورش کمال بوده) گفته این رنگ حاوی بی نهایت امکاناته!! (احساس پرواز دارم وقتی به این تفاسیر فکر می کنم!) شاید از این به بعد همیشه سفید پوشیدم و سبز...ت...
ثبت موقت
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 15:15
سیر اتفاقات و گذرشون توی این چند روز اونقدر سریع بوده که هرچی خواستم بنویسم نشده! یه عالمه اتفاق خوب و بد توی این دو هفته افتاده...یه عالمه چیز جدید رو فهمیدم و یه عالمه چیز جدید برام باور شد! یعنی چیزایی که فهمیده بودم اما هنوز تو وجودم رسوب نکرده بود..هنوز به قولی در جانم رسوخ نکرده بود؛ اما توی ا...
خانه بر دوش
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 15:14
بعضی اوقات تمام وجودت تو را دعوت به سکوت می کند. بعضی اوقات تمام دنیا در این سکوت شروع به حرف زدن با تو می کند. ... گفتنی خاصی ندارم... عیدی خوبی ندارم که به آقایم تقدیم کنم! متاسفم! اما می دانم از کریم جز کرم نباید انتظار داشت! پس منتظرم که از آقای خوبم، عیدی خوبی بگیرم. پ.ن: امیدوارم هرچه زودتر هم...
خانه بر دوش(2)
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 15:14
عیدیمو گرفتم اما اون قدر برام لطیف بود و دلچسب که تا همین الان خیلی تمایلی به نوشتنش نداشم!(ببخشید که این همه زیرآبی میرم توی نوشتنام! :)) ) واقع امر این بود که از سه نفر به شدت خشم داشتم در حدی که حتی دلم نمی خواست بهشون فکر کنم! چون خودم بیشتر بهم می ریختم... نمی تونستم باهاشون حرف بزنم چون بهم می...
تولد
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 15:14
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
همین الان اینو خوندم
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 19:03
مرحله ی دوم «عملیات الی بیت المقدس»، «حسین خرازی»، نشست ترک موتورم و گفت: «بریم یک سر یه خط بزنیم» . بین راه، به یک نفربر پی ام پی برخوردیم که در آتش می سوخت! و چند #بسیجی هم، عرق ریزان و مضطرب،سعی می کردند با خاک و آب، شعله ها را مهار کنند... . حسین آقا گفت: « اینا دارن چی کار می کنن؟ وایسا بریم بب...
شبنم
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 20:27
شبنم می شوم... شبنم بیقرار بیقرار برای طلوع آفتاب... شبنم همه سردی است و تزلزل رو فرو افتادن... مگر این که آفتاب طلوع کند! با طلوع آفتاب است که میل به رها شدن، میل به پرواز... گرما و قدرت پرواز در شبنم بیدار می شود! جز با طلوع آفتاب و تابیدن گرمای روح بخش آفتاب بر شبنم هیچ حرکتی نیست! نه حتی میل به ...
لبیک
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 21:19
امشب دم بگیریمــــ مکن ای صبح طلوع...چون ما هنوز آماده یاری اماممان نیستیم و حسین فردا تنها خواهد ماند! مکن ای صبح طلوع...زیرا فردای ما با امروز قدمی متفاوت نیست!مکن ای صبح طلوع... زیرا روزی دیگر بر زمان غیبت فرزند حسین(علیه السلام) افزوده می شود و ما همچنان در غفلتیم!آیا باید باور کنیم که حسین(علیه...
سینه
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 21:01
سینه ای که با حب حسین زهرا سلام الله علیها پر شده باشه باید با درد عجین باشه در عزای سید شهیدان با جون و دل به سینه بزنید و با تمام وجود زار بزنید عزاداریهاتون قبول و التماس دعای فرج متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگر...
بیتابی
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 19:33
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سر خم می سلامت(3)
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 1:33
خیلی دلم می خواد... خیلی خیلی دلم می خواد برم بهشت... نه برای این که غلمان داره! اصلا یه بار آقای همسربه شوخی بهم گفت: رفتی بهشت تا من بیام خودتو با غلمان سرگرم کن...چندشم شد! (چه فکری کرد واقعا؟!! یعنی اگه من دیرتر برم بهشت اون خودشو با حوریا سرگرم می کنه؟!! فکرکرده بعدش من محلش میذارم؟!!) نه برای ...
هیزم
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 1:33
جایی نوشته بودم که: شعلگی ریشه در زمین داشتن و سر بر آسمان ساییدن است... اما ننوشته بودم که: برای شعله بودن و زبانه کشیدن بلاشک هیزم احتیاج است؛ از جنس ماده. اگر هیزم در ریشه های شعله نباشد هر آینه شعله فرو خواهد نشست... هیزم جانم کم شده است! شلعله ها بالا نمی رود... هرچه زبانه می کشم و هره می کنم ب...
طلا
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 1:33
_: چرا طلاهاتو نمی ندازی؟! تو که طلا کم نداری؟ _: مامان سختم میشه! سبک نیستم. نمی ذاره بپرم...تازه همونا رو هم می خوام بفروشم بدم این و اون...برگشت دوباره دستم؛ سکه می خرم که لازم شد بازم بتونم بفروشم...اگرم این جوز چیزا لازم داشتم یا نقره می خرم یا بدل..همونا هم همین کارو می کنه... _: لبخند... پ.ن:...
عشق شاه...شاه عشق
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 1:33
کشته عشق شاه را کاش نتوان برد به دست زان که شده تن و بدن تکه به تکه سو به سو پ.ن:شاید بشه گفت شعر از بیقراره...
خوشبختی
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 1:32
+ خوشبختی یعنی این که برای خوش گذرونی و خواهری کردن برای یه دوست بری خونه شون. آخرش بفهمی بدون این که متوجه باشی داشتی تمام رور خدمت دختر حضرت زهرا سلام الله علیها رو می کردی... چه چیزی بهتر از این؟! + خوشبختی یعنی اینکه همسرت بهت بگه: من راضی ام ازت..فقط رفتی بهشت منم شفاعت کن بیام پیشت باشم. میخوا...
خوشبختی 2
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 1:32
یادتونه گفتم خوشبختی اینه که ... قصد کرده بودم به اون خانوم خوبی کنم... البته من آدم کم ظرفیت تندی هستم..جزء عیوبی که فعلا نمیتونم عوضش کنم هست... ولی خب... اون خانوم جارو برقی نداشت و خب خیلی خانوم تمیز و مرتبی هست.. اصلا نمی تونه تحمل کنه که خونه ماهی یکی دو بار حداقل جارو برقی به خودش نبینه،مجبور...
دختر اتوبان همت1
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 1:32
ساعت 12 شب بود. داشتیم از خونه مادرم اینا با آقای همسر برمی گشتیم و تقریبا آخرای راه توی اتوبان همت بودیم. من توی حال خودم بودم و به "راحله" فکر می کردم که قراره جاش صدای فمینیسم باشم. البته توی نمایش... یه دفعه صدای متعجب و یکم وحشتزده آقای همسر رو شنیدم: این این موقع شب چیکار می کنه وسط اتوبان؟؟!!...
یک سال و یک روز
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 1:32
سوم مهر سال یک هزار و سیصد ونود و چهار یک سال کامل گذشت... لعنة الله علی آل سعود متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش ا...